دختران خوابگاه
9/9/99
می آیم به درگاهت با اشک ... با کوله باری که جز گناه و شرمندگی چیزی به بر ندارد و تو ... سخاوتمندانه بخشش می کنی سبک می شوم ... می روم و هنوز اندکی نگذشته باز می گردم در پی طلبی دیگر ... در پی بخششی دیگر و تو... خدایا خوش به حالت ... چه صبری داری غمهایت را به من بگو نگاهت را به من بسپار قلبت را به من بسپار فکرت را به من بسپار اما یأست را به گور بسپار سراپا خیس از عشق و باران در پاسخ شان چه خواهی گفت اگر بپرسند آستینت را کدام یک تر کرده است؟... درشكه اي ميخواهم سياه كه ياد تورا با خود ببرد يا نه ... نه ياد تو باشد ... مرا باخود ببرد ! بیچاره انسان! به کارهایت برس! ســـــــلام...خوبین بروبچ؟امروز در تاریخ 3 ماهه ی تابستون من یه روز خسته کننده و البته هیجان انگیز بود...صبح my home به نیت دانشگاه ترک کردیم...دلم بدجوری شور میزد...فکر اینکه کارنامه رو بهم بدن و چیزای بد بد توش ببینم حالم ناخجسته می کرد(چون از طریق سایت فقط نمره جند درس اعلام شده بود) خلاصه بگذریم که تا رسیدم پای میز آقای مدیر گروه و دیدن کارنامم چی بهم گذشت اما خــــــــــــــــــــــــب خیلی خیلی به خیر گذشت چون درسی که 200% درصد گفتم می افتم و نمره ی خوبی آورده بودم...البته از افتادن نمی ترسم اما از یه چیز دیگه می ترسیدم که سر رفیق بیچارم اومده بود و کلــــی بهش خندیدیم بله مشروووووووووووووووووووووووووووووووووطیت.....منظورم دوران مشروطیت نبودا یه چیزی بالاتر از اون...خلاصه رفیقم که کلی آتو از ما داشت و جلو بچه ها واسه مزاح اونارو بیان می کردند امروز جرات نداشت سر به سر من بذاره چون سریع بهش می گفتم احوال خانم مشروطی چند رقمیه(البته فقط وا3 شوخی و نه مسخره) آقا رفتیم بانک واسه واریز پول...سر صبر نشسته بودیم تا نوبتمون برسه که یهو یه خانمه مثل رغد و برق 420 ولت کنار من ظاهر شد و گفت: قصد داره چکشو نقد کنه اما صندوقدار ازش کارت شناسایی می خواد، بهم گفت می تونم لـــــــــــــــــــــطف کنمو به جاش چکو نقد کنم یه نگاهی به مبلغ چک انداختم 2 میلیون تومن بود یه نگاهیم به رفیق شفیق فرمودم که خودشو زد به کوچه علی چپ(که آخرم من یکی نفهمیدم کدوم کوچه و خیابونه) فهمیدم بله با این حرکت فاز داده که مختار خودتی....گفتم خانم شرمنده من به اندازه کافی مشغله دارم ...شروع کرد آیه نازل کردن...منم قبول کردم...خلاصه چکو نقد کردمو بهش دادم....اما بعد وقتی موضوع به بچه ها گفتم متهمم شدیم...آقا سرتونو درد نیارم اگه تا 2-3 ماه دیگه از من خبری نشد......کمپوت یادتون نره باشه؟!؟!؟!؟منم سعی می کنم اونجا واستون نامه بنویسم...راستی یه موضوع خنده دار دیگه...فعلا تو خماریش بمونین یه شیطنت کردم امروز که نزدیک بود دودمانمو به باد فنا بده(آخه با مدیر گروهم آدم شوخی می کنه اوووووووووونم با این) ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب بی تو خاکسترم...بی تو... ای دوست اما من آن خاکستر هم نیستم که شاید روزی امید بر دمیده شدن در آن باشد و آتشی پنهان دوباره از آن سو سر برآورد و دگر بار شراره های رقصانش را بدست باد بسپارد و زندگی از سر گیرد اما من آن خاکستر هم نیستم... بی تو...ای دوست حتی مرده ای که امید نُشوری هست به روزی که تنها، دانای جهان می داند حتی آن نیز نیستم خواستم بگویم...هیچم اما هیچ هم نشانی است از چیزی که هست ولی نشان از نبودن دارد من هر آنچه هست اما نیست نیز، نیستم بی تو...بی تو... ای دوست...! تو رفتی وبی تو تمام خاطره هامان ز مرگ می نالند! و اشک های زلالم ز چشمهای سیاهم هنوز می بارند! تو رفتی و بی تو سحر شد و تکرار اذان شد وافطار و چای داغ و دو خرما که نذر می دادند! احساس می کنم آنقدردوست بو ده ایم که دیگروقت خیانت است..... وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن، خاموش باش خیلی وقت بود که دیگه واسه شروع دوباره انگیزه نداشتم انگار سرنخ این وبو گم کرده بودم که چهارشنبه با دیدن بچه ها دوباره پیداش کردم...روز خیلی خوبی بود من با بچه ها دوباره مثل قدیم دور هم بودیم گل گفتیم و گل شنیدیم...اخلاق بچه ها هیچ تغییری نکرده بود و این کلی بهم حال داد. راستی امشب یه چیزی رو کشف کردم بین خودمون باشه ولی فهمیدم آدم بی شعور دوروبرمون خیلی ریخته شرمنده اینقدر رک میگما اما خب می گم تا بدونید که به ظاهر آدما اصلا اعتماد نکنید خصوصا جنس خبیث مخالفو.....حالا از ما گفتن و از شما نشنیدن..... مي شناسي اي دوست؟ من نه دانا هستم . نه زاهد. ونه عاشق پيشه. جاهل وكاهل و بي دل چون سنگ. رنگ دنياي دروغين شده ام،پر نيرنگ. من دلم مي خواهد... دلم ميخواهد... كه جدا باشم از اين بدكاره. هرچند... ميدانم كه جدا از او من... من... دگر من نيستم. مي داني؟ سنگ،بهتر ز من است. به چه تشبيه كنم؟ شايد كه به اين دل قطره اي نور بتابد از يار. كه مگر راه نجاتي بنمايد من را. مي داني؟ بي سوادم،جاهلم،نادانم به پريشاني خود معترفم. سلام دوستای گلم....خیلی دلم هواتونو کرده بی معرفتا! امروز تولد نسرین جونمونه با تموم وجود بهش تبریک میگیم.... می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب را محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آنچنانکه درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره تاب را بایسته ای چنانکه تپید ن برای دل یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را حتی اگر نباشی ، می آفرینمت چونانکه التهاب بیابان سراب را ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را... عزیزم جشن میلادت مبارک دوستای گلم عیدتون مبارک به تو به قانون مضحک زندگیت! که خودت را و من را روزها با آن به سخره گرفتی! دوست داشتن را میدانستی در فاصله ها اما! اکنون که فاصله ی ما هزاران سال نوریست! تا ابد دوستم خواهی داشت لابد! حالا ديگه شروع داستان توئه مادر و پدرت مثل پاسدار ديگه دور و بر تو اند چشم به آسمون به خدا ميگن اينو كه بچه سالمه تو دورش كن از هرچي ظالمه گريه مي كني مي دونم من شير بهونست اشك تو واسه ورود به اين زمونست تو نه ماه رو تو تاريكي سر مي كردي بدوني كجايي همين الان بر مي گردي تو فردا درياي دردا رو درياب تنهاي تنها هستي تو بدون اينو پس تا وقتي رفتي به سمت سختي يا درگير هستي تو دست تقدير بعد مي فهمي فردي زخمي غمگين تسليم هستي بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي بخواب تا بخونه اين دل بي صبراز فرداهاي دور دستت زندگي اگه پسري بابا ميگه اين عصاي دسته اگه دختري مي موني توي فضاي بسته حرف ياس حالا به حقايق وصله تولد تو فقط واسه بقاي نسله پس بهت همينو ميگم و ميرم كه اين رسمه زمين بي رگ و بي رحم يه چيزي داري مي بيني و ميگي عاليه اينجا عصر ادماي ديجيتاليه هركي مياد واسه كمك دست بگيره فردا مي خواد چند برابرشو پس بگيره گريه ها واست همه واسه رياست دوستي كرد قبل گريه داشت پياز پوست مي كند ما مي خوايم گلوي همو با حرص بدريم انگار طلب داريم از همديگه ارث پدري تو نمي توني چيزي بگي بابايي بخونه گريه كن تا مامان واست لالايي بخونه بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي بخواب تا بخونه اين دل بي صبراز فرداهاي دور دستت زندگي منو ببين كه پر حرف چهرم گلوم مي سوزه از مزه ي تلخ شعرم گوش بده حالا كه توي اوج حرفي به خدا نمي خوام بدم به تو موج منفي ولي بدون كه خيلي زود پير ميشي توجه كن كه خيلي زود دير ميشه عاقبت تولد تو اجل مي دوني چرا واسه بزرگ شدن عجله مي كني معصوم و زيبايي با دل پاك داري اميد مثله ماهي قشنگ تو آكواريومي تو كاش بدوني كه پاك بموني وجود خودتو ذره هاي خاك بدوني چه تو روز روشن و چه اسمان تاريك به دنيا اومدي حالا شناسنامه داري توي دنياي پر درد و خشونتي ولي حالا كه اومدي پس خوش اومدي تو ماه را بيشتر از همه دوست داشتي...
هر کسی سهم خویش را میطلبید
سهم هر کس که رسید
داغتر از دل ما بود
ولی...
نوبت من که رسید
سهم من یخ زده بود
سهم من چیست مگر؟
یک پاسخ!
پاسخ یک حسرت
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی
شاید از وسعت ان بود
که بی پاسخ ماند...................

و آنگاه روز خواهد شد
زمانی که بیاد آوری
که تو –
موجودی کامل هستی .
و آنگاه روشنایی را
در آغوش می کشی
تو –
نور خواهی شد
پر از ستاره های روشنِ شبهای مهتاب
بسان ماه
در شبهای تاریک وجودت
نور افشانی خواهی کرد
بنگر که این درهای بسته
یکی یکی
با کلید مخفی ات
باز می شوند و
تو
ناگهان بدنیا می آیی
– آسمانی و پاک –
با دستانی روشن و نورانی
سلام
تولدت مبارک !
باید امشب
روز را
به مهمانی درهای بسته ببریم
امشب دستت را
در دستان خوشه پروین بگذار
و تا دب اکبر ره بسپار
امشب باید سقف اتاقت را
از ستاره بپوشانی
وقتش رسیده ....
دستهایت را به من بسپار
تا زیباترین شعرهای هستی را در میانشان بگذارم ...
تا شیرینترین شادیهای دنیا را در عوض با تو تقسیم کنم ...
تا رهگذار دیار روشناییاش کنم ...
تا آبشار روح بخش حیات را در آن جاری سازم ...
تا رویاهای شیرین فردا را برایش متجلی سازم ...
تا هر دو فقط به روزهای روشن چشم دوزیم .
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی
دیدنت " حتی از دور " آب بر آتش دل میپاشد
آن قدر تشنه ی دیدار توام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست ترا محتاجم
و دل من به نگاهی از دور میسازد
ای قدیمی ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
به نگاه گرفته ات ای دوست
می توان اعتماد کرد امشب؟
اشک های نگفته ای دارم...
جهان را به جستوجویِ دلیلی ساده
دشنام میدهم.
آیا هزار سال زیستن
از پیِ تنها یکی پرسشِ ساده کافی نیست؟
نومید، کلافه، سرگردان،
همه، همهی ما
در وحشتِ واژهها زاده میشویم
و در ترسِ بیسرانجامِ مُدارا میمیریم.
خطای دید می نامیمش
معجزه اگر نشود
خطای دید می نامیمش
و همان جدال همیشه
بر سر نیاز های بی پاسخ
و همان جدال همیشه
بر سر عقل و دل و علم و توهم!
این جدال را پایانی نیست....
به کارهایت برس!
شاید... روزی... بی خبر ...مرگ
سرا غی از تو بگیرد!
شاید... روزی... بی خبر ...عشق ....
مرده ای را جان به رگ ها ریخت
پا شد از جا در میان سایه و روشن
بانگ زد برمن : مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده است
پیکر من مرگ را از خویش می راند
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود
درد را با لذت آمیزد
در تپش هایت فرو ریزد
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
چشم می لغزید بر یک طرح شوم
می تراوید از تن من درد
نغمه می آورد بر مغزم هجوم
در بر دوست به سر می آید
در فروبند و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می آید
شانه کو تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که در دل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم که چو از راه آید
عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده گلرنگ زنم
ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص کنم
تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته ی پا می آید
ای خدا، اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما می آید
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است
قرنها نالیدن به کجا انجامید
تو محکومی به زندگی کردن
تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی!
دکتر شریعتی
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...ایشاالله 100 ساله بشی![]()
![]()
![]()
![]()
دلدار ما دلاور ما دلپذیر ما
یاری که در کشکش گردابهای غم
او بود و دست بسته او دستگیر ما
یادش دوید دردلم و چون نسیم خیس
بگذشت و تازه کرد سراسر کویر ما
ما را هوای اوست در این برگ ریز مهر
پر می کشد ز سینه دل دیرگیر ما
صیاد ما که بخت و کمندش بلند باد
پرسیده هیچ گاه که : کو آن اسیر ما ؟
صبح است روی دوست چراغی از آفتاب
او را چه غم ز شمع دل پیش میر ما
بس نقش ها زدند ولی روز آزمون
یک از هزارشان نشد آن بی نظیر ما
تیر دعا رهاست در این آسمان کجاست
مرغ دلی که سینه سپارد به تیر ما ؟
روزی به سر نیامده شامی به پای خاست
بنگر که تا چه زود رسیده است دیر ما
فریاد ما ز دشنه دشمن نبود دوست
خنجر برون کشید و بر آمد نفیر ما
آنان که لاف دایگی و مادری زدند
خوردند خون ما و بریدند شیر ما
آن جا که باغبان کمر سرو می زند
و ز باغ می برد همه عطر و عبیر ما
ای شط ره رونده تو ایینه ای بگیر
بر روی و موی بیدبن سر به زیر ما
می گفت پیر ما که صبوری به روز سخت
حالی بیاورید صبوری به پیر ما
چون عقل را به گوشه میخانهه باختیم
عشق تو ماند در همه حالی دبیر ما
![]()
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه...
...در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است ، که مرا می خواند.
و حالا ماه هر شب
تو را به ياد من ميآورد
ميخواهم فراموشت كنم
اما...
اين ماه
با هيچ دستمالي از پنجره پاك نميشود...
| Design By : Night Skin |
